نویسنده: الکس مورگان
مترجم: سیده سودابه احمدی
خلاصه:
رمان توی دروازه یک رمان ورزشی است.یک رمان فوتبالی که برای تمام علاقه مندان به فوتبال جذاب است!
دوین بازیکن فوتبال ماهری است. او به تازگی از کانتیکت به کالیفرنیا نقل مکان کرده و می خواهد در تیم فوتبال مدرسه بازی کند. او به تمرین تیم کیکس می رود و متوجه می شود مربی اصلا به برد یا باخت تیم اهمیت نمی دهد و فقط میخواهد بچه ها تفریح کنند!دوین که کاپیتان دوم تیم است،تصمیم میگیرد تیم را نجات دهد و به کمک دوستان تازه اش نیز احتیاج دارد.
این کتاب پر از مفاهیم مهم مثل اعتماد به هم تیمی،کار گروهی و دوستی است.الکس مورگان که یک فوتبالیست است،این کتاب را برگرفته از زندگی خودش نوشته.

نویسنده: ام لاینس
تصویرگر: جیمی لیتر
مترجم:محمد یوسفی شیرازی
خلاصه: دِیزی وارت بازیگر نمایشنامههای شکسپیر است؛ ولی مامانبزرگش به زور او را به مدرسه جادوگری قلعهی وزغی میفرستد تا جادوگری یاد بگیرد. دِیزی از این کار خیلی حرصش میگیرد. او جادوگر نیست ولی ظاهرا هیچ کدام از معلمها و ناظم ها این را قبول ندارند. دیزی تصمیم می گیرد از هر فرصتی برای فرار از قلعه وزغی استفاده کند؛ ولی کمکم به رمز و رازهای قلعهی وزغی علاقه پیدا میکند و میبیند خودش هم جادو و جنبلهایی توی آستین دارد و میتواند یک کارهایی بکند...
یک مجموعه روان و خلاقانه که خواندنش برای کودکان و نوجوانان سرگرم کننده است.

نویسنده:کارینا یان گلازر
مترجم:مریم رئیسی
(خب ببخشید یک هفته هست که کتاب معرفی نکردیم...از این به بعد کمی فعالتر میشیم.)
خلاصه:وندربیکر ها در انتظار تابستانی آرام و خسته کننده هستند.ایسا به اردوی موسیقی رفته و خواهر و برادر هایش توی خانه اند و جز عصبانی کردن هم کار دیگری برای انجام دادن ندارند؛اما وقتی حادثه ای وحشتناک برای همسایه های عزیز طبقه بالایشان میفتد،تابستانشان در یک آن تغییر میکند.آنها با وجود اختلاف های کوچکشان،تصمیم میگیرند برای همسایه شان یک باغ شگفت انگیز درست کنند و آرزویشان را برآورده کنند؛اما باید این موضوع را یک راز نگه دارند. کم کم به نظر میرسد که کارشان به آن آسانی نیست...
این کتاب بسیار زیبا درباره ی روابط یک خانواده،زود قضاوت نکردن و صمیمیت و علاقه ای است که باعث میشود چه چیزهایی تغییر کند.

نویسنده: گوردون کورمن
مترجم: عادله قلی پور
خلاصه:الیِ عقلکل، آمبرِ پرتلاش، توریِ هنرمند، مالیکِ قلدر و هکتور جغلهی مردنی که همهاش تکالیف مالیک را انجام میدهد، کل زندگیشان را در سرینیتی، یک شهر کوچک وسط ناکجاآباد که در آن همه چیز عالی است، زندگی کردهاند. به غیر از مالیک که دل توی دلش نیست یک روزی به نیویورک برود، بقیه از زندگیشان در شهر راضی هستند. اما یک سری اتفاقات وحشتناک و غیرمنتظره همهچیز را تغییر میدهد. آنها یکی پس از دیگری سرنخهای تکاندهندهای پیدا میکنند و متوجه میشوند برای آزادی باید از این شهر مرموز فرار کنند.
پیتر لرانجیس، نویسندهی مجموعه کتابهای پرفروش عجایب هفتگانه دربارهی سرینیتی میگوید: «سرینیتی یک شاهکار است! یک ماجراجویی پیچیده و هیجانانگیز، در فضایی تکاندهنده و در عین حال، باورپذیر. داستان یک دوستی عمیق و فداکارانه، بین شخصیتهایی که در ذهن تو نفوذ میکنند و رهایت نمیکنند. یکی از آن کتابهایی که از ترس، چهار ستون بدنت را به لرزه در میآورد و در عین حال، تا سر حد دیوانگی تو را میخنداند. هشدار: این کتاب آنقدر خواندنی است که خواندنش موقع انجام دادن کار دیگری، خطرناک است.»
داستانی خواندنی که قسمت های هیجان انگیز،رازآلود،ترسناک و طنزی دارد و از تلاش،دوستی و کار گروهی حرف میزند.نمیتوانید تا لحظه آخر این کتاب را زمین بگذارید.

سلاام و سال نو مبارک.امیدوارم سالی پر از خوشی پیش رو داشته باشیم
خب دیگه،تعطیلات چهار روزه ما هم تموم شد و دوباره کتاب معرفی میکنیم
نویسنده:جسیکا تاونزند
مترجم:مروا باقریان کوشکقاضی
ناشر:طبق معمول پرتقال
خلاصه: موریگان کرو نفرین شده.
یا حداقل بقیه این طور فکر میکنند.برای همین تمام اتفاقات بدی که می افتد را گردن او میندازند؛از آب و هوا تا سکته قلبی! او در نحس ترین روز سال متولد شده و محکوم است در نیمه شب تولد یازده سالگی اش بمیرد؛درحالی که میخواهد با تمام وجود زندگی کند!
شبی که موریگان منتظر مرگش است، سر و کله مردی عجیب پیدا میشود و او را به سرزمینی جادویی به اسم نورمور می برد.آنجا موریگان می تواند برای ورود به کانون واندورس آزمون دهد و برای اولین بار،جایی برای تعلق داشتن به آن، دوستانی واقعی و خانواده ای که دوستش داشته باشند پیدا کند...ولی در آخر چه اتفاقی میفتد؟؟