نویسنده: الی سوارتز
مترجم:مینا شهری
خلاصه:خانواده، همیشه برای مگیِ دوازدهساله مهم بوده است. او در رشتهی تیراندازی به اهداف متحرک فعالیت دارد. پدرش مربی و مادرش همواره مشوق او در این مسیر بوده است. اما مادربزرگ مگی به تازگی از دنیا رفته و این اتفاق باعث شده حفرهی عمیقی در زندگیاش ایجاد شود. یکی از راههایی که او برای پر کردن این جای خالی انتخاب کرده، انبار کردن وسایل مختلف است. خانواده مگی قرار است سرپرستی یک نوزاد به اسم ایزابل را موقتا قبول کنند تا بعد خانواده ای او را به فرزندی قبول کند. مگی،میداند که قرار است موقتا خواهر ایزابل باشد، ولی اضطراب خداحافظی و اینکه ایزی او را فراموش کند،او را بیشتر از قبل به انبار کردن وسایل ترغیب میکند؛ آنقدر که دیگر کنترل اوضاع از دستش خارج شده و دلش نمیخواهد هیچکس به جعبههای وسایلش نزدیک شود، به آنها دست بزند یا حتی یکی از آنها را دور بیندازد...
با مگی همراه شوید؛ شاید شما هم به این باور برسید که گاهی دوست داشتن به معنای رها کردن است.
کتابی زیبا و پر احساس که رگه هایی از طنز دارد و با کمی اندوه آمیخته شده. درباره ی دختری به اسم مگی است. مادر بزرگ او،پیش از مرگش دچار فراموشی شده و این اتفاق،باعث شده یکی از بزرگ ترین اضطراب های مگی فراموش کردن یا فراموش شدن باشد. او برای جلوگیری از این اتفاق،میخواهد همهچیز و همهکس را تا آنجایی که بتواند، پیش خودش نگه دارد.از برچسب آدامس گرفته تا یک لاکپشت یا جوراب ایزابل و خیلی چیزهای دیگر که توی جعبههایش هستند. تعداد جعبهها به بیش از ده تا میرسد.
آیا مگی موفق میشود با اضطرابش کنار بیاید؟ چطور این کار را انجام میدهد؟
